راميس، ناگهان احساس كرد كه آزاديش را به طور كامل از دست داده است! شركت!؟... چه جور شركتي؟!... اصلاً چه كسي گفته است كه او مي خواهد شركت داشته باشد!؟... از همه اينها بدتر: او از رياست، بدش مي آمد!... و... اوه! خداي من! ديگر هيچوقت آزادي اي براي خودش نداشت! خوب مي دانست كه پدرش، با نمرات پائين، كنار نمي آمد، و اينرا نيز مي دانست كه مطمئناً سرمايه گذاري كلاني، براي شركتي كه قصد داشت بزند، مي كرد و سود قابل توجهي را نيز انتظار داشت! پدرش، براي هيچ چيز به اندازه كار كردن، ارزش قائل نبود و اين يعني اينكه، برنامه كاري كشنده اي را براي راميس، برنامه ريزي مي كرد و اهميتي نيز نمي داد كه راميس، اصلاً به اينكار علاقه اي دارد يا نه!... راميس، متحير بود كه اصلاً پدرش به ذهنش خطور مي كند كه ممكن است راميس هم به بعضي چيزها علاقه داشته باشد و از بعضي چيزها، بدش بيايد!؟ چرا پدرش همواره به جاي او فكر مي كرد، احساس مي كرد و تصميم مي گرفت!؟... اي كاش پدرش، گاهي در نظر مي گرفت كه او نيز يك انسان است و احساس دارد و حق انتخاب دارد!
علاوه بر همه اينها، مسئله خواهرش نيز بود!... همان خواهري كه همواره از توجه بيش از حد پدرشان به راميس، به شدت عصباني و ناراحت مي شد و به راميس حسادت مي كرد و به همين دليل، گاهي از راميس انتقام مي گرفت؛ و اكنون بهت زده، به او و پدرشان، نگاه مي كرد و راميس مطمئن بود كه ديري نخواهد پائيد كه اين بهت، تبديل به خشم شود و ... خدايا! از آميتيس چه كارها كه برنمي آمد!
راميس، ناگهان احساس كرد كه آزاديش را به طور كامل از دست داده است! شركت!؟... چه جور شركتي؟!... اصلاً چه كسي گفته است كه او مي خواهد شركت داشته باشد!؟... از همه اينها بدتر: او از رياست، بدش مي آمد!... و... اوه! خداي من! ديگر هيچوقت آزادي اي براي خودش نداشت! خوب مي دانست كه پدرش، با نمرات پائين، كنار نمي آمد، و اينرا نيز مي دانست كه مطمئناً سرمايه گذاري كلاني، براي شركتي كه قصد داشت بزند، مي كرد و سود قابل توجهي را نيز انتظار داشت! پدرش، براي هيچ چيز به اندازه كار كردن، ارزش قائل نبود و اين يعني اينكه، برنامه كاري كشنده اي را براي راميس، برنامه ريزي مي كرد و اهميتي نيز نمي داد كه راميس، اصلاً به اينكار علاقه اي دارد يا نه!... راميس، متحير بود كه اصلاً پدرش به ذهنش خطور مي كند كه ممكن است راميس هم به بعضي چيزها علاقه داشته باشد و از بعضي چيزها، بدش بيايد!؟ چرا پدرش همواره به جاي او فكر مي كرد، احساس مي كرد و تصميم مي گرفت!؟... اي كاش پدرش، گاهي در نظر مي گرفت كه او نيز يك انسان است و احساس دارد و حق انتخاب دارد!
علاوه بر همه اينها، مسئله خواهرش نيز بود!... همان خواهري كه همواره از توجه بيش از حد پدرشان به راميس، به شدت عصباني و ناراحت مي شد و به راميس حسادت مي كرد و به همين دليل، گاهي از راميس انتقام مي گرفت؛ و اكنون بهت زده، به او و پدرشان، نگاه مي كرد و راميس مطمئن بود كه ديري نخواهد پائيد كه اين بهت، تبديل به خشم شود و ... خدايا! از آميتيس چه كارها كه برنمي آمد!

قسمت اول